خادم الحسین

بسم الله

شب تو هیات عزاداری بودم. دوستم گفت احتمال داره بره کربلا.بهش گفتم خوب مارو یادت نره ها؟

گفت : ای به چشم.

یادش به خیر فرداش یا پس فرداش بود بهم زنگ زد و گفت:"آقا من دارم میرم ،حلال کن....

بهش گفتم :اتوبوستون جا برای من هم داره ؟

گفت:الان میپرسم.پرسید وگفت آره جا داره. رفتم غسل زیارت کردم وبا یه عجله خاصی اماده شدم.

حالا تویه برهه ای از زمان بود که دستم خالی بود .مجبور شدم قرض کنم.

آماده شدیم برای رفتن به کربلا

تا اینکه رسیدیم لب مرز مهران. اونجا اونقدر اتوبوس برای رفتن به کربلا بود که نصف روز رو

معتل شدیم. در نزدیکی مرز ،فکر کنم بخاطر نداشتن جواز ورود اتوبوس بعراق ،اتوبوسو توی

پارکینگش گذاشته و به مرز عراق وارد شدیم.سوار اتوبوس عراقی  عازم کربلا شدیم.

طرفای شب بود  که دیدیم ازشهرهای مختلف عراق با پای پیاده راه افتادن برا کربلا.

اونقدر خیمه زده بودند و آب نذری میدادند.نوار مداحی عربی (حاج ملا باسم کربلایی)گذاشته بودند.

اونقدر شلوق شده بود که دیگه اتوبوس نمی تونست بره جلو رانندش میگفت:طریق مسدود

 یعنی راه بسته است.مجبور شدیم بیابییم پایین .ساکها وکیفها رو که نمیشد ببریم گذاشتیمشون توی یه انبار خرما ،بنده خدا صاحب انبار میخواست خدمتی کرده باشه قبول کرد.

پیاده راه افتادیم بسوی بین الحرمین.مثلاًهر چیزی که شما تصورش رو کنید انگار حسین حسین میگفت.

این سرزمین عجب سرزمینیه هنوز نیومده باهاش خو گرفتم. رسیدیم منزلی که از قبل مدیر کاروان تهیه نموده بود. منزل نزدیکی کف العباس (جایگاه دست راست حضرت) بود.

شبش خواستم برم زیارت امام حسین(ع) دیدم نمیشه. حتی حرم حضرت ابالفضل هم اونقدر شلوغ بود که من مجبور شدم توی ایوان حرم فقط یه زيارت عاشورا سریع بخونم و برگردم.

 تابلوی کربلا

 


نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٥ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط خادم الحسین کربلایی مهدی| نظرات ()
طبقه بندی:  

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin