خادم الحسین

بسم الله

تو مسير هياتهای سينه زني،زنجيرزنی و قمه زنی داشتند عزاداری ميکردند.گفتيم بريم با دوستان کنار علقمه .رفتيم اونجا رو هم ديديم .بعدش دو گروه شديم يکسری رفتند  جايگاه امام صادق(ع) >جايی که امام صادق(ع) اونجا نماز ونيايش کرده <  يکسری هم گفتيم با هياتها بريم عزاداری توی بين الحرمين.  منم جزء دسته دوم بودم.راه افتاديم بين الحرمين و عزاداری .عجب صفايی داره عزاداری توی اينجا کاش پدر ومادرم هم اومده بودند.

يه دفعه يه صدايی اومد مثل صدای طبل. ولوله ای به پاشد. چيه؟ چه خبره؟ ديدم همه دارند فرار ميکنن .چی بود ؟بعداً معلوم شد بمب چندجای کربلا گذاشتند منفجر شد. همه دارن فرار ميکنن .ما هم راه افتاديم بسوی منزل. توی راه چه منظره ای رو آدم بايد ببينه.خون سراسر کربلا رو گرفته بود.پلاکاردهايی که حرفهای ايت الله سيستانی رو نوشته بود، ساختمان چندين طبقه  همه وهمه سراسر خون وجوارح به آن چسبيده بود .خون خواهران وبرادرانی که برای حسين آمده بودند.عرب و فارس ،هندی وتاجيکی وپاکستانی. آه الان آدم يادش ميفته ميگه اين اسرای دشت کربلا چه کشيدند.چيزی هست که بی بی زينب عقيله وآقا سيد الساجدين تا اوخر عمرشون يه جور ديگه بودند.  

   بعداز ظهر آن روز پر خاطره باز راهی حرم شدم

عجب کجا رفتن اين همه جمعيت؟

زيارتو کردم  اولين زيارت حرم آقا اباالفضل و امام حسين (ع)

محو عمو ابالفضل که ميشوی چه حاليست؟حال آنکه حرم ارباب حسين (ع) شگفت عجيبی دارد.

                                          

 


نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٦ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط خادم الحسین کربلایی مهدی| نظرات ()
طبقه بندی:  

بسم الله

صبح از خواب بلند شده و محیای دیدار دوست شدم.

اونقدر شلوق بود که اول قسمت شد برم زیارت حضرت اباالفضل(ع)

بعدش بین الحرمین را  شروع به زیارت شدم. تا رسیدم به طل زینبیه.

واقعاٌ آدم یه حالی میشه وقتی اون قسمت رو میبینه.تپه ای که حضرت زینب (س)

داره نگاه میکنه این ملعونین چه میکنند بر سر این برادر.


نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٢ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط خادم الحسین کربلایی مهدی| نظرات ()
طبقه بندی:  

بسم الله

شب تو هیات عزاداری بودم. دوستم گفت احتمال داره بره کربلا.بهش گفتم خوب مارو یادت نره ها؟

گفت : ای به چشم.

یادش به خیر فرداش یا پس فرداش بود بهم زنگ زد و گفت:"آقا من دارم میرم ،حلال کن....

بهش گفتم :اتوبوستون جا برای من هم داره ؟

گفت:الان میپرسم.پرسید وگفت آره جا داره. رفتم غسل زیارت کردم وبا یه عجله خاصی اماده شدم.

حالا تویه برهه ای از زمان بود که دستم خالی بود .مجبور شدم قرض کنم.

آماده شدیم برای رفتن به کربلا

تا اینکه رسیدیم لب مرز مهران. اونجا اونقدر اتوبوس برای رفتن به کربلا بود که نصف روز رو

معتل شدیم. در نزدیکی مرز ،فکر کنم بخاطر نداشتن جواز ورود اتوبوس بعراق ،اتوبوسو توی

پارکینگش گذاشته و به مرز عراق وارد شدیم.سوار اتوبوس عراقی  عازم کربلا شدیم.

طرفای شب بود  که دیدیم ازشهرهای مختلف عراق با پای پیاده راه افتادن برا کربلا.

اونقدر خیمه زده بودند و آب نذری میدادند.نوار مداحی عربی (حاج ملا باسم کربلایی)گذاشته بودند.

اونقدر شلوق شده بود که دیگه اتوبوس نمی تونست بره جلو رانندش میگفت:طریق مسدود

 یعنی راه بسته است.مجبور شدیم بیابییم پایین .ساکها وکیفها رو که نمیشد ببریم گذاشتیمشون توی یه انبار خرما ،بنده خدا صاحب انبار میخواست خدمتی کرده باشه قبول کرد.

پیاده راه افتادیم بسوی بین الحرمین.مثلاًهر چیزی که شما تصورش رو کنید انگار حسین حسین میگفت.

این سرزمین عجب سرزمینیه هنوز نیومده باهاش خو گرفتم. رسیدیم منزلی که از قبل مدیر کاروان تهیه نموده بود. منزل نزدیکی کف العباس (جایگاه دست راست حضرت) بود.

شبش خواستم برم زیارت امام حسین(ع) دیدم نمیشه. حتی حرم حضرت ابالفضل هم اونقدر شلوغ بود که من مجبور شدم توی ایوان حرم فقط یه زيارت عاشورا سریع بخونم و برگردم.

 تابلوی کربلا

 


نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٥ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط خادم الحسین کربلایی مهدی| نظرات ()
طبقه بندی:  

بسم الله

الان ۵ ساله که من این وبلاگو دارم . ولی تصمیم گرفتم مطالب قبلیمو که داخلش همه چیز بود

پاک کنم و اول خاطرات کربلامو بنویسم.


نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۳ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط خادم الحسین کربلایی مهدی| نظرات ()
طبقه بندی:  

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin